روزى حضرت امام جعفر صادق علیه السلام جامه زبر کارگرى برتن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم کار کردن و بیل زدن بود؛ چنان فعالیتکرده بود که سراپایش را عرق گرفته بود. در همین حال بود که اتفاقاً مردى به نام ابوعمروشیبانى وارد شد و امام را در آن رنج و تعب مشاهده کرد. پیش خود گفت: شاید علت اینکهامام شخصاً بیل به دست گرفته و متصدى کار شده این است که کسى دیگر نبوده که انجام دهدو امام از روى ناچارى، خودش بیل را به دست گرفته و مشغول کار شده است. لهذا جلو آمدو عرض کرد: این بیل را به من بدهید تا من این کار را انجام دهم. امام حاضر نشد و فرمود:نمى دهم. بعد براى آنکه به طرف بفهماند که بیل به دست گرفتن من روى اجبار و ناچارىنبود، فرمود: من به طور کلى دوست مى دارم که مرد در راه تحصیل روزى رنج بکشد و آفتاببخورد.
کار و عمل از نظر اسلام بسیار محترم و مورد تکریم است، زیرااحترام و قابل تکریم بودن یک چیزى تابع نتیجه آن چیز است. وقتى که به نتیجه کار و زحمتتوجه مى کنیم مى بینیم که نتیجه کار تنها خلاصى از فقر و گرسنگى نیست، بلکه چندین چیزدیگر هم به دنبال دارد، از آن جمله اینکه:
1- 1- کار بر عزت و شخصیت انسان مى افزاید و او را در نظرخودش محترم مى نماید، یعنى حس احترام به ذات و اعتماد به شخصیت در او ایجاد مى کندو بدیهى است که هر چیزى که باعث و سبب محترم شدن شخصیت انسان در نظر خودش و در نظردیگران باشد، او خودش محترم و شایسته تکریم و تعظیم است و به همین دلیل است که در اسلامکار مورد احترام و شایسته تکریم است. در مقابل کار، بیکارى است که کوچکترین اثرش ایناست که احترام و شخصیت انسان را پیش دیگران و پیش خودش از بین مى برد، و همین درهمشکستن شخصیت انسان سبب مى شود که تن به هر پستى و بیچارگى بدهد و انواع ابتلائات ناشىاز گناه برایش پیدا شود.
گذشته از همه اینها،
2- 2- کار و فعالیت موجب سرگرمى فکرىاست؛ یعنى فکر انسان متوجه اصلاح کار خویش است و این به نوبه خود دو نتیجه دارد: یکىاینکه دیگر مجالى براى فعالیت قوّه خیال و هوسهاى شیطانى باقى نمى ماند؛ دیگر اینکهفکر انسان عادت مى کند که همواره منظم کار کند، از بى انتظامى و پریدن از یک شاخه هوسبه شاخه دیگر خلاص گردد. بدیهى است که یکى از اصول شخصیت انسان همان استوارى و استحکامو انتظام فکر اوست.
علاوه بر اینها
3- 3- کار و فعالیت و به مصرف رسیدندرست انرژی هاى ذخیره بدن به روح صفا و به دل نرمى و خشوع مى دهد، برعکسِ بیکارى کهموجب کدورت و تاریک شدن روح و موجب قساوت و سختى دل است.
از رابطه کار با تهذیب اخلاق و رابطه بیکارى با فساد اخلاقو هرزگى روح و فکر و احساسات نباید غافل بود. آدم بیکار اگر غیبت نکند و به تعبیر قرآنکریم اگر گوشت مردار نخورد پس چه بکند؟ روح آدمى نیز مانند معده اش غذا مى خواهد؛ اگرغذاى کافى نرسید به هرچه رسید سدّ جوع مى کند ولو با چیزى که مستقذر و مورد تنفر باشد.در سالهاى قحطى و گرسنگىِ عمومى دیده شده که افراد گوشت یکدیگر را خورده اند. اگر بهروح آدمى نوبت به نوبت- به طورى که این نوبتها قطع نشود- غذاى کافى نرسد، یعنى چیزىکه روح را سیر و راضى و قانع نگه دارد، چیزى که توجه روح را به خود جلب کند و اندیشه هاو احساسات را متمرکز سازد، در این صورت روح گرسنه مى ماند و ناچار به گوشت برادر مؤمندر حالى که مرده باشد تغذّى مى نماید، یعنى غیبت مى کند. زنانى که معمولًا در خانه هامى نشینند و هیچ کارى ندارند، بیش از هر طبقه و طایفه دیگر به غیبت کردن مشغول مى شوندچون بیش از هر طبقه دیگر از لحاظ روحى گرسنگى و بى غذایى مى کشند.
به هرحال آدم بیکار به انواع مفاسد اخلاقى و بیماریهاى روانىو عصبى مبتلا مى شود و زندگانى اش سیاه و تباه مى گردد.
در قرن دوم تاریخ اسلام مردمى پیدا شدند که افکار منحرفى پیداکردند. یکى از افکار منحرف آنها این بود که کار و فعالیت را منافى با تقوا و دیانتمى دانستند. این دسته از مردم وقتى که مى دیدند ائمه اطهار (علیهم السلام) کار مى کنندو زحمت مى کشند، زراعت و تجارت مى کنند، حفر قنات و یا درختکارى مى کنند، این کار رابر آنها عیب مى گرفتند.
یک روز، گرمى هواى تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه وباغات و مزارع اطراف مدینه به شدت مى تابید. در همین حال یکى از این طبقه اتفاقاً بهنواحى بیرون مدینه آمده بود. ناگهان چشمش افتاد به مرد فربه و درشت اندامى که معلومبود در این وقت براى سرکشى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به کمکچند نفر که از کسان خودش بودند راه مى رفت. آن مرد زاهدمسلک با خود اندیشید که اینمرد فربه کیست که به خاطر مال دنیا در این هواى گرم بیرون آمده است؟ نزدیکتر شد، دیداین مرد فربه محمّد بن على بن الحسین یعنى امام باقر است. مرد زاهدمسلک به خیال خودخواست امام را مورد ملامت قرار دهد. نزدیک آمد و سلام کرد و جواب سلام گرفت. بعد گفت:آیا سزاوار است کسى مثل تو دنبال کار دنیا بیرون رود؟
اگر در همین حالت اجلت فرا رسدجواب خدا را چه مى دهى؟
امام خود را به دیوار تکیه داد و فرمود: اگر در همین حال اجلمن برسد خوشوقتم که در حال عبادت از دنیا رفته ام. من آدمى هستم عیالمند، زندگى و خرجدارم، اگر زحمت نکشم و کار نکنم باید دست حاجت پیش تو و امثال تو دراز کنم.
زاهد همین کهاین بیان منطقى را شنید گفت: راست گفتى، من خواستم تو را نصیحت کنم اما دانستم من دراشتباهم و تو مرا نیکو نصیحت کردى.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 22، ص: 166-164
هفته دفاع مقدس...
ما را در سایت هفته دفاع مقدس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 20:52